صداقت و يكرنگي
گاه به یادم می آید آن لحظه که با تو می خندیدم
و لحظه های زندگی ام شیرینترین لحظه ها بود
اما اینک در غم تنهایی نشسته ام و اشک میریزم
و لحظه هایم تلخ ترین لحظه هاست
هنوز هم عاشقم ، هنوز دوستت دارم و فراموشت نکرده ام!
هنوز هم به یاد تو می نویسم...
تو
و یک عالمه حرف...
و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد!!!
کاش بودی و
می فهمیدی
وقت دلتنگی
یک آه
چقدر وزن دارد...
همانطور كه دلم میخواست باشی
حالا چشمهایت فقط مرا میبیند
و لبخند همیشگیت
لحظه های نبودنت را
می پوشاند
فقط مانده ام
هوس بوسیدنت را چه كنم؟
یک روز کسی را دوست داری
و روز بعد تنهایی
به همین سادگی
او رفته است و همه چیز تمام شده است
مثل یک مهمانی که به آخر می رسد
و تو
به حال خود رها میشوی.
چرا غمگینی ؟این رسم زندگیست
و تو نمی توانی آن را تغییر دهی
پس تنها آوازی بخوان
این تنها کاریست که از دست تو بر می آید...
این روزها!
این روزها جهالت را بصیرت نامیده اند و بصیرت را فتنه!
این روزها باطل لباس حق پوشیده و حق را لباس باطل پوشانده اند!
این روزها دهان منتقد پر از خاک است و دهان متملق پر از زر!
این روزها دانشگاه زندان شده است و زندان دانشگاه!
این روزها سیاه را سفید مینمایند و سفید را سیاه!
این روزها خفقان را آرامش مینامند و اعتراض را تشویش!
این روزها ....
این روزها حال همه ما خوب است!
ولی تو باور نکن!
دلم تنگ شده است ...
برای ...
برای خودم ...
برای خود بودنم ...
برای خودی بودنم ...
دلم تنگ شده است ...
برای ...
برای خدایم ...
برای با خدا بودنم ...
برای بی بهانه بودنش ...
هَنـوز روے سَـر انگشْـتانَمـْ راه مے رود !
خـاطـرات ِ بـا تـو بـودنْ را چہـ تلْــخ و چـہـ شـیرینْ
بہ دست ِ فـرامـوشـے سِـپُرده اَمْـ ؛
امّــا در اینْ آشُفتـہ اوضـاع ِ دل ،
بـہ سـرْ هـَـواے تـو دارمْـ / ....
بــاران کـه میبـارد......
دلـم بـرایتــ تنـگ تـر می شـود.....
راه می افـتــم ... بـدون ِ چـتـر ...
من بـغض می کنـم ....آسمـانــ گـریـه ..
نباید مست را در حال ِ مستــــــی . . . دست ِ قاضـــــــــی داد !
نباید بی تفاوت !
چتر ماتـــــــــــــــــم را . . . به دست ِ خیــــــــــــــــس ِ باران داد !
کبوترها که جز پرواز ِ آزادی نمی خواهند !
نباید در حصار ِ میـــــــــــــله ها . . . با دانه ای گنــــــدم . . . به او تعلیم ِ مانـــــــــــدن داد !
ﺻﻔﺤﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﯿﺎﻩ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺭﻧﮓ ﮐﻨﯽ؟ ﺑـﻌـﺪ ﺑـﺮﺍﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺍﺗﺎﻕ ﺩﻟﻢ
ﯾـﮏ ﺭﻭﺯ ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ﺑﮑﺸﯽ ﮐﻪ ﻧــــﻮﺭ ﺁﻓﺘـــﺎﺏ ﺗﺎ ﻣﯿـﺎﻧـﮥ ﺍﺗﺎﻕ ﺁﻣــــﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ...
ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻣﻦ ﺭﻭﯼ ﺻﻮﺭﺗــﻢ ﯾﮏ ﺧﻨﺪﻩ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻡ
ﻧـﺮﺥِﺧﻨﺪﻩ ﮐﻪ ﮔﺮﺍﻥ ﻧﯿﺴــــﺖ؟؟؟؟!!!!!
تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من،
چه جنونی،چه نیازی،چه غمی است؟؟؟
یا نگاه تو، که پر عصمت و ناز، چه عذاب و ستمی است؟
دردم این نیست، ولی
دردم این است که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خویشتنم
پوپکم، آهوکم!
تا جنون فاصله ای نیست ازین جا که منم!!!
که همیشه
فکر می کردم
در قلب تو
محکومم
... .....به حبس ابد!!
... به یکباره جا خوردم ......
وقتی
زندان بان
برسرم فریاد زد
هی...
تو ...
آزادی!
.
.
.
و صدای گامهای
غریبه ای که به سلول من می آمد . . .
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من، لیک غمی غمناک است.
آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی؟
تو که میدانستی با چه اشتیاقی…خودم را قسمت میکنم
پس چرا …زودتر از تکه تکه شدنم…جوابم نکردی…برای
خداحافظی …خیلی دیر بود…خیلی دیر !!
لب های خشک من و گونه های تو
شبیه یک ذره بین روبه روی خورشید
گونه هایت را که دور و نزدیک میکنی
آتش میگیرم.
راهِ خــودشــان را مــی رونــد
عـَـجـب اراده ای دارند !!!
هــَـر روز هــمــیـن راه
در این فـــِکرم کـــِ
می دانـند دور خـودشـان می چــَرخـند یـا نـــَ ...!☺✿
در آوای حزین کاروانها
در آن رنگین کمان پیر و خسته
در آن اشکی که بر مژگان نشسته
در آن جامی که خالی مانده از می
در آوایی که برمیخیزد از نی
نشانی از تو می بینم ،
سراغی از تو می گیرم
و ابرها را تا چشمهایم پایین
عشق را در کجای دلم …..
پنهان کرده ای که :
هیچ دستی به آن نمیرسد !
نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم
نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی
در اگر باز نگردد ، نروم باز به جایی
پشت دیوار نشینم ، چو گدا بر سر راهی
کس به غیر از تو نخواهم ، چه بخواهی چه نخواهی
باز کن در ، که جز این خانه مرا نیست پناهی

گاهے ؛ فقط گاهے
دلت تنگ میشه براے / یه آغوش / ، اونم خشکُ خالے !
نه دستے ، نه نوازشے ، نه حرف عاشقانهـ اے !
دلت تنگــ میشه که :
سرت ُ بذارے روے اون / سینهـ ے ستبر/ و به اندازه تمام روزهایے که
قرار نباشه ؛ تمام روزهایے که قراره این آغوش سَهم یکے دیگه باشه
گریهـ کنے و بو بکشے و ریه هاتــُ پُر از زندگے کنے ...
و تو اما هنوز خالے باشے از دست نوازشگرش !
چرا که شاید ، فقط شاید
اعتبیاد پیدا کنے به بودن به دور از رؤیایش ...
مـــــــــرا
"برداشـــــت"
کجا میبرد نمیدانم!
آهــــای نارفیق...
بازی ات که تمـــــــــام شد
مرا دوباره
با همین لباس بی قــــــــراری دیدن دوباره ات
بر سر شعرهـــــــــــایم بنشان.....
تنهایی خیلی سخته وقتی چشمام به راهه
وقتی که شب سیاهه وقتی بدون ماهه
تنهایی خیلی تلخه وقتی که بی تو هستم
تنها می مونه دستم با این دل شکستم
پیدایَـــت نمی کند
این گیتــــار ِ لعنتـــی
انگــــار نُـــت ها
تنهـــایی ام را جَـــــشن گرفته اند !
علی صرافیان
از خــــودش . . .
از عشـــق . . .
کــه حـــالا بــه جـــای دلبستن ،
یــــخ بستــه ام!
آهــــای !!!
روی احســاســم پــا نگذاریــد . . .
لیـــز می خوریــد !
بعضی وقت ها سکوت میکنی چون اینقدر رنجیدی که نمی خوای حرف بزنی ...
بعصی وقت ها سکوت می کنی چون واقعا حرفی برای گفتن نداری ...
گاهی مو قع ها سکوت یه اعتراضه، گاهی موقع هام انتظاره.
اما بیشتر وقتها سکوت واسه اینه که هیچ کلمه ای نمی تونه غمی رو که تو وجودت داری، توصیف
کنه
...

از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما، اما
گرد بام و در من
بی ثمر میگردی
... ... ... انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
چیزی آهسته درون من به صدا می آید
که ...
نترس!!!! …
از باختن تا ساختن دوباره فاصله ای نیست ....!!!
بهانه ای بــــــود...
کـــــه زیر چتـــــر من...
تا انتهای کــــــــــــــــــــــــ ــوچه بیایی
......کاش...
نه کوچـــــــــــــــه انتهایی داشت..
و
نه باران بند می آمـــــد
حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه میكنی: وقت رفتن است
باز همان حكایت همیشگی!
پیش از آنكه باخبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود
آی....
ای دریغ و و حسرت همیشگی!
ناگهان چقدر زود دیر میشود!
وفادارى؟ ....... خدا بیامرزدش
صداقت؟ .... یادش گرامى
غیرت؟ ..... به احترامش یک لحظه سکوت
معرفت؟ ..... یابنده پاداش میگیرد
مرام؟..... .. قطعه شهدا
عشق؟ ..... از دم قسط
واقـــعـــ ـا به کــــــجــ ـــــا چــــنــــ ـیـــــــن شـــــتـــ ــابـــــا ن؟؟؟
و لحظه های زندگی ام شیرینترین لحظه ها بود
اما اینک در غم تنهایی نشسته ام و اشک میریزم
و لحظه هایم تلخ ترین لحظه هاست
هنوز هم عاشقم ، هنوز دوستت دارم و فراموشت نکرده ام!
هنوز هم به یاد تو می نویسم...
.....
مـهـربـانـی تـا کـــــــی ؟؟
بـگـذارسـخـت باشم و سـرد!!
بـاران کـه بـاریــد... چـتـر بـگـیـرم و چـکـمـه!!!
خـورشـیـدکـه تـابـیـد... پـنـجـره ببـندم و تـاریـک !!!
اشـک کـه آمـد... دسـتـمـالـی بـردارم و خـشـک !!!
او کـه رفـت نـیـشخـنـدی بـزنـم و سـوت

و چشم هایم را می بندم...
و زبانم را گاز می گیرم..
ولی...
حریف افکارم نمی شوم...
چقدردردناک است...
فهمیدن ...!
با « یکی بود یکی نبود » شروع میشود
این قصه
با یکی ماند یکی نماند
تمام
یکی، من بودم یا تو
مهم نیست
مهم قصهایست که تمام میشود ...
اگر دنیـا برعکس بود ...
حیونا وقتی از هم شاکی میشدن...
و میخواستن به هم فحش بدن...
میگفتن : آدم ، اهلی ، انسان…
با تو هستم یکم حیوون باش...!
گرچه روزهای بی تو بودن می گذره ...!
ولی من تا آخر عمرم هم از تو و هم از این روزها ...
نمیگذرم!!!
می فهمی؟؟.........ن........میگ.......ذ......رم....!
هــمـه ی ِ قـراردادهــا را کـه روی
کـاغـذهـای بـی جـان نـمی نویسنـــــ....ــــد !
بــعـضی از عـهـدهــا را
روی قــلـب هـای هــم مـی نــویــسـیـم ...
.. حـواست به ایـن عـهـدهـای غـیـر کـاغـذی بـاشـد ...
شـکـسـتَنـشـان
یـک آدم را مـی شـکند !!
مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است خشک و بی نشان
تمام تــ♥ـــو
مال من است
دلم می خواهد
حسادت کنم به خودم...
Power By:
LoxBlog.Com |